چاپ کردن فروشنده اصغر فرهادی رکورد فیلم فروشنده

چاپ کردن: فروشنده اصغر فرهادی رکورد فیلم فروشنده پرفروش ترین فیلم بهاره افشاری گشت ارشاد 2 اصغر فرهادی ساعد سهیلی کارگردانی سینمایی

گت بلاگز اخبار فرهنگی و هنری صدایی از میان صداهای دیگر , جواد مجابی

کت مخملی قهوه ای روشن قشنگی پوشیده هست. بودی ادکلنی که هوای اتاق گفت و گوی ما را پرکرده نشان از این دارد که به آراستگی اهمیت خاصی می دهد. در آخر گفت و گوی دوستا

صدایی از میان صداهای دیگر , جواد مجابی

جواد مجابی؛ صدایی از میان صداهای دیگر

عبارات مهم : ایران

کت مخملی قهوه ای روشن قشنگی پوشیده هست. بودی ادکلنی که هوای اتاق گفت و گوی ما را پرکرده نشان از این دارد که به آراستگی اهمیت خاصی می دهد. در آخر گفت و گوی دوستانه مان به اتاق کارش می رویم و پوستر بزرگ او را روی سینه دیوار می بینیم. در طول راهرو نیز صورت جوانش به دست زنده یاد مرتضی ممیز طراحی شده است هست. صورت ای که سبیل از بناگوش دررفته اش در کاریکاتور تظاهر می کند.

بی تردید جواد مجابی یکی از عالی ترین شاعران زنده کشورمان است که این روزها در سکوت و به دور از هیاهو به کار خلاقانه اش، پیوسته ادامه می دهد. شمار کتاب های او مانند رمان «شب ملخ»، «شعر بلند تأمل»، «آقای ذوزنقه» و… از مرز 70 عنوان هم گذشته هست. او که از سال 1336 پا به پایتخت کشور عزیزمان ایران گذاشته هست، ناگفته های بسیاری از تهران، زادگاهش و ادبیات جهت ما دارد. گفت و گوی ما را با جواد مجابی از دست ندهید.

صدایی از میان صداهای دیگر , جواد مجابی

از کارها و تولیدات هنری و فکری اخیرتان چه خبر آقای مجابی؟
هفته پیش چهار جلد از کتاب هایم از سوی انتشارات ققنوس راهی بازار کتاب شد. سه عنوان از این کتاب ها رمان هست. یکی از رمان ها آخرین اثرم هست. این رمان «گفتن عین نگفتن» نام دارد. دو رمان دیگر «راه گمشده» و «در این هوا» به تازگی تجدید چاپ شده است و یک مجموعه داستان کوتاه نیز از من با عنوان «روایت عور» به چاپ رسیده هست. البته قرار بود کتاب پنجمی هم در هفته گذشته با عنوان «در تیمارخانه» منتشر شود، ولی ظاهرا اجازه انتشار نیافت. از این عنوان می خواهم گریزی به آینده بعضی از کتاب هایم بزنم. بعضی از آنها بیش از 10 تا1 5 سال جهت اخذ مجوز در دست ناشران سرگردان بوده اند.

این عنوان به نوعی، روال کلی نوشته هایم را به هم زده هست. تاکنون 80 عنوان کتاب نوشته ام که 70 عنوان از آنها چاپ شده است ولی این چاپ ها متاسفانه پریشان، بی نظم و نامرتب بوده و به جای این که به خواننده کمک کند، طی این سال ها تا حدودی باعث گیچ شدن آنان شده است هست. مخاطب می بیند کتابی که نوشته ام 17 سال بعد انتشار یافته و رمان پنجمم اول چاپ شده است و رمان سومم بعد از آنها به دستش رسیده. در زمینه شعر هم حدود 28 عنوان مجموعه دارم که 10 عنوانش چاپ نشده و بقیه هم چنین بی نظمی ای در تقدم و تأخر انتشارشان دیده می شود. این درهم ریختگی تقصیر من نیست.

اغلب یا کتاب دیر مجوز گرفته یا ناشر در کار خودش تاخیر داشته. مجموع این کارها که حجم عظیمی از نوشته هایم را در بر می گیرد، چنان که دوست می داشتم نشان دهنده سیر تحول و تطور آثارم نیست. به غیر از این که ممیزی هم در این زمینه خیلی دخیل بوده. در بعضی دوره ها ناشرانی که شعر چاپ نمی کردند و گرایش ارزش زیاد به سمت تحقیق بود، باعث شده است اند که چاپ بعضی کارها به لحاظ زمانی بعد و پیش شود و از وقت خودش فاصله بگیرد. این در حالی است که بعضی کتاب ها باید در وقت خودشان چاپ شوند تا تاثیر خاص خود را بگذارند و تصویر العمل خواننده را برانگیزند.

آیا رابطه خاصی بین پایتخت کشور عزیزمان ایران و شاعرش (جواد مجابی) وجود دارد؟
فرهنگ شهرنشینی در کشور عزیزمان ایران همواره ضعیف بوده و در طول تاریخ هم ضعیف تر شده. شهرهای ما در هجوم متعدد صحرانشینان داخلی و خارجی، هر لحظه نابود و دوباره ساخته شده است اند. بنابراین در کشور عزیزمان ایران استمرار شهرنشینی مرتبط هست. اگر تاریخ شهرنشینی نداشته باشیم زیاد شاهد رشد ادبیات روستایی خواهیم بود. در شروع ادبیات مدرن ما زیاد فضای روستایی غلبه دارد تا فضاهای شهری، آیا که نوشتن از فضای شهری، سخت هست. فضای شهری پیچیده و گسترده و ناشناخته است و فضاهای روستایی محدود و آشناست.

در شهر زندان و پادگان و دانشگاه، احزاب، تشکل های صنفی و اتحادیه هست. آنچه به مدرنیته مربوط می شود در شهر اتفاق می افتد ولی در دِه سلسله روابط محدود و قدیمی به شکل منجمد به چشم می آید. در شروع می بینیم که بسیاری از نویسندگان ما به پرسشها شهری آشنا نیستند و در سرآغاز ادبیات معاصرمان دشمنی با شهرنشینی مطرح است و تازه در دهه 40 و 50 شهر در ادبیات اهمیت می یابد و در شعرهای بازیگران و صورت های معروف مان جزئیاتی از این زندگی شهرنشینی به چشم می خورد.

به شخصه ادبیات شهری را دوست دارم و به گمانم ادبیات در شهر شکوفا می شود. کلانشهری مانند پایتخت کشور عزیزمان ایران در ارتباط با کلانشهرهای دنیا واقع شده است است و هنگامی که به این سکو می رسید به فضای جهان- شهر هم می رسید. بیش از 50 شعر دارم که منحصرا راجع به پایتخت کشور عزیزمان ایران هست. در آن شعرها به تدریج از ظواهر شهری به سمت زوایای پنهان زندگی شهری رفته ام. این تحولی است که در شعر من از شروع تا به امروز وجود داشته است.

منظورتان از زوایای پنهان زندگی شهری چیست؟
سینماها، تئاترها، ویترین های پرنور و نئون ها اوایل دهه 30 بسیار مهم بودند. کافه ها و… را در بدو ورودتان به پایتخت کشور عزیزمان ایران می دیدید. آنچه در همان وقت در شعر بسیاری از شاعران دیده می شد پایتخت کشور عزیزمان ایران را شهر نئون ها- که در دِه اصلا وجود نداشت- و شهر تفریحات درخشان توصیف می کرد. ظواهر شهری در پایتخت کشور عزیزمان ایران خودش را زیاد نشان می داد. بعدها شاعر به این فکر می کند که چه اتفاقاتی در این شهر می افتد و از خود در این باره پرسش می کند. به این فکر می کند که سیاست، فرهنگ و اقتصاد چه رویه ای دارد و درون آن چیست. ارتباط پنهانی ای که بین طبقات و قشرهای متفاوت وجود دارد عنوان رمان ها و شعرهایی است که در 50 سال اخیر پدید آمده است.

در دهه 50 بسیاری از بازیگران و صورت های معروف در کافه ها بودند و در آنجا مباحث ادبی مطرح می شد. در باطن این عنوان به علت نارضایتی از حکومت در اعماق حرکاتی شکل می گرفت. هنرمند باید نگاه کاشفانه ای می داشت تا به حرکات زیرزمینی هم توجه می کرد. نارضایتی عمومی که عوض کردن وضعی را خواهان هست، مستلزم نگاه بینای هنرمند به همه حرکات نامرئی ای است که در شهر جریان دارد. هنرمند در این مقطع اگر فقط به ظواهر امر توجه کند، دید عوامانه ای خواهدداشت. طبعا از ظواهر عنوان باید به سمت فعالیت های پنهانی ای که در جامعه رخ می دهد، پی ببرد.

طبقه تازه روشنفکری، زندگی، تمایلات و آرزوهایی دارد که هنرمند واقعی درک می کند و آنچه را مثبت هست، وارد فرهنگ مردم می کند و باید برابر آنچه قلابی به نظر می رسد، ایستادگی کند. طبعا این ها در ظواهر شهر دیده نمی شود. اگر بخواهیم مثال امروزش را بزنیم، می توانیم به فرهنگسراهایی که در سطح شهر وجود دارند، اشاره کنیم. عده ای از درون همین فرهنگسراها بیرون آمده اند که بعدها به بازیگران و صورت های معروف مستقل و آزاداندیشی تبدیل شده است اند. آنها از فرهنگسراها استفاده کرده اند و در درازمدت به رشد پنهانی خود ادامه داده و افرادی که خودشان می خواسته اند، شده است اند.

از سال 36 که وارد پایتخت کشور عزیزمان ایران شدید، نقاشی می کشیدید و نقد هنری را دنبال می کردید. در ضمن شعر و داستان هم می نوشتید و از سویی؛ در روزنامه هم مشغول به فعالیت بودید. چگونه همه این ها را با هم گرد آوردید؟
همه این ها ذیل یک عنوان خلاصه می شود و آن هم امر نوشتن هست. حتی نقاشی هم نوعی نوشتن با الفبای رنگ و نور هست. نوشتن در شروع هدفم بود و برایم به معنای زندگی تبدیل شد و من در ادامه آن هویت یافتم. این که یک بار مقاله نوشته ام، یک بار شعر و یک بار هم رمان، به ضرورت های وقت بوده هست. تداومی در این کار وجود داشته و تعطیل پذیر نبوده. در کشور عزیزمان ایران معمولا خلاقیت در مقاطعی قطع می شود، ولی من تلاش کردم انقطاعی بین این فاصله ها پیش نیاید. مدتی در روزنامه بودم و داستان های کوتاه می نوشتم.

در 10 سالی که در روزنامه اطلاعات بودم زیاد شعر و یادداشت های طنزآمیز می نوشتم و از اوایل دهه 60 که در منزل بودم به ضرورت زمانه که مفاهیم پیچیده تر و افق دید ما عمیق تر شده است بود به رمان پرداختم؛ آیا که رمان می توانست فضای پیچیده ای را که پرسش های بسیاری جهت ما پیش می آورد، روشن تر کند. یک دوره جلوی انتشار رمان هایم گرفته شد و راجع به تاریخ طنز و نقاشی کشور عزیزمان ایران در 90 سال اخیر تحقیق کردم. راجع به آثار زنده یاد احمد شاملو و غلامحسین ساعدی نقدهایی نوشتم. بعد که فضا بازتر شد شعر چاپ کردم. در آن دوره شعرهایی که می گفتیم قابل چاپ نبود و ناشران هم کمتر رغبت به چاپ شعر داشتند.

این ها همه ضرورت های زمانه بود و در آن شرایط جز این نمی شد کار دیگری کرد. در دوره ای که حرفی جهت گفتن داشتم خودم را ملزم می کردم که راجع به آن عنوان فکر کنم و در ساختار نو و مطلوبی حرف هایم را با مخاطبان در میان بگذارم. بسیاری مطالب در رمان ها و داستان ها گفته می شود ولی گفته هایی هم است که باید به زبانی راحت و در سطح وسیع تری نوشته شوند. طبعا مقاله یکی از این ابزارهاست. بنابراین حرفه روزنامه نگاری که آن را گزینش کردم در این زمینه سهم داشت.

کت مخملی قهوه ای روشن قشنگی پوشیده هست. بودی ادکلنی که هوای اتاق گفت و گوی ما را پرکرده نشان از این دارد که به آراستگی اهمیت خاصی می دهد. در آخر گفت و گوی دوستا

مجابی در دفتر کارش در روزنامه اطلاعات

روزنامه نگاری در پایتخت کشور عزیزمان ایران از شروع جهت تان خوشایند بود؟ از چه سالی روزنامه نگاری کردید؟
نخستین کار مطبوعاتی ام را در زادگاهم قزوین شروع کردم. هنگامی که 15 سال داشتم مقاله هایی در روزنامه «صدای قزوین» می نوشتم. این فعالیت قطع شد و هنگامی که از دانشکده حقوق فارغ التحصیل شدم؛ یعنی از سال 46، کارم را در مجله «جهان نو» شروع کردم. کمی قبل تر از آن هم با مجله «فردوسی» و «خوشه» همکاری می کردم. به طور حرفه ای از سال 47 وارد روزنامه اطلاعات شدم و 11 سال در آنجا مشغول به کار بودم. روزنامه نگاری حرفه ای چند شاخصه دارد. یکی این که زبان گفت و گو با مردم را به آدمی می آموزد. دیگر این که باعث می شود تا زبانی راحت و سلیس و تاثیرگذار پیدا کنید.

این دستاوردها را کار کردن در روزنامه به من داد. امکان دیگری که روزنامه به من عطا کرد، امکان ارتباط گیری با شخصیت های مهم بود. به این علت که شاعر و نویسنده بودم و کتاب چاپ کرده بودم، از طریق روزنامه توانستم با عالی ترین شخصیت های عصر خودم ارتباط برقرار کنم؛ از ذبیح الله بهروز تا پورداود بگیرید و شاعران جوان. از خلال کار در مطبوعات امکان ارتباط گرفتن با عالی ترین انسان های سرنوشت خودم را یافتم. شانس های دیگری هم در میان بود؛ مثل فستیوال فیلم پایتخت کشور عزیزمان ایران یا مراسم خوش حالی هنر که با بااهمیت ترین شخصیت های جهانی در ارتباط بود. سال 53 از طرف روزنامه با گروهی از دوستان مانند آقای عزت الله انتظامی، علی نصیریان، فخری خوروش، پرویز دوایی و هوشنگ اسلامی به فستیوال فیلم مسکو رفتم. در آنجا هم با افرادی آشنا شدم که روزگاری آرزو داشتم آنها را ببینم؛

ریچارد برتون، کوروساوا و بسیاری از شخصیت های دیگر را دیدم. اوژن یونسکو و پیتر بروک را در مراسم خوش حالی هنر دیدم. حتما مورد نیاز نیست که با آنها دوست باشیم. کافی است که به سلوک و واکنش‌ها و منش آنها دقت کنیم و ببینیم، چقدر اهمیت دارد که به عنوان نمونه یک هنرمند بزرگ چگونه حرکت می کند، تصویر العمل نشان می دهد. این ها درس هایی است که از طریق کتاب و انزوا به آن نمی رسیم. من همچنان هم می آموزم و خوشحالم که تا آخر عمر می توانم از هر کسی چیزهای خوب را یاد بگیرم و خودم را رشد بدهم. قرار هم نیست که حتما آدم های مشهور به ما چیزی را بیاموزند. گاهی یک انسان معمولی در شهرستان ممکن است به من چیزی یاد دهد که به اندازه یک کتاب ارزش داشته باشد.

در پایتخت کشور عزیزمان ایران و کلا کشور عزیزمان ایران چه مکان هایی را جهت تفریح گزینش می کنید؟ علاوه بر ادبیات که مشغله مهم تان است چه سرگرمی ها و هنرهای دیگر را دنبال می کنید؟ به سینما می روید؟
قبلا هنگامی که به سفر می رفتم موزه ها زیاد برایم مهم بودند. در خارج از کشور عزیزمان ایران مراکز فرهنگی هم برایم مهم هست. این که از بااهمیت ترین تحولات ادبی دنیا مطلع باشم، خوشم می آید. در کشور عزیزمان ایران یکی از جاهایی که زیاد رفته ام شیراز بوده؛ آن هم به علت مراسم خوش حالی هنر. پایتخت کشور عزیزمان ایران را به خاطر وقایع مهمی که در آن اتفاق افتاده دوست دارم و در عین حال هنوز هم این وقایع ادامه دارد. در فستیوال پایتخت کشور عزیزمان ایران روزی دو سه فیلم می دیدم و بسیاری از بازیگران و صورت های معروف بزرگ دنیا را در پایتخت کشور عزیزمان ایران ملاقات می کردم؛ افرادی مانند پازولینی. البته این عنوان همچنان ادامه دارد و اخیرا هم که کنسرت همایون شجریان و سهراب پورناظری اجرا شد

و 100 هزار نفر از این کنسرت دیدن کردند، به آنجا رفتم. هنگامی که موسیقی مورد بی اعتنایی عده ای قرار گرفته و 100 هزار جوان به آنجا می روند، نشانه مهمی است و سیاست گذاران باید متوجه باشند که این گرایش را راحت نگیرند. نمونه اینها فراوان هست. فرزند های تئاتر لطف دارند و این روزها مرا زیاد به تئاتر می برند. تئاترهای درخشان را می بینم. فیلم های کارگردانانی مانند اصغر فرهادی و عباس کیارستمی را که زیاد دوست می دارم هرگز از دست نمی دهم. آثار فیلمسازان جوان و به عنوان نمونه اثر درخشانی مانند «ابد و یک روز» را هم می بینم. کمتر اثر هنری ای است که ارزش دیدن داشته باشد و آن را نبینم.

حتی گاهی آثار کسانی را که به لحاظ نوع سلیقه ام کارهای ارزش را نمی پسندم، می بینم. به خود می گویم نکند اتفاقی در عرصه هنر بیفتد و من از آن بی اطلاع بمانم. در زمینه ادبیات هم چنین هست. آثار جوان ترها را دنبال می کنم. بعضی از آنها کارهای ارزش را برایم می فرستند. همین آخرهای اثری از شاعر افغان آقای محمدی خواندم و کار درخشانی به شمار می رود. هر روز تقریبا تا ساعت 5 عصر در منزل می مانم. ساعت 9 صبح پشت کامپیوترم می نشینم و کار می کنم. این کار تعطیل و غیرتعطیل ندارد. البته در این بین ناهار می خورم و خوابی هم پیش می آید. از ساعت 5 به بعد به تئاتر یا سینما و یا به دیدار دوستانم می روم.

صدایی از میان صداهای دیگر , جواد مجابی

در پایتخت کشور عزیزمان ایران علاوه بر جاهایی که اشاره کردید، به جای دیگری هم می روید؟
در پایتخت کشور عزیزمان ایران همچنان علاقه مند رفتن به کافه هستم. دوست دارم فرزند های جوانی را که در پایتخت کشور عزیزمان ایران به کافه ها می آیند ببینم. همه چیز آنها برایم جالب هست؛ نوع حرف زدن ارزش و حتی نوع پوشش و لطیفه هایی که جهت یکدیگر تعریف می کنند و از همه مهمتر واکنش‌ها اجتماعی ارزش این مشاهده به من امکان مقایسه می دهد تا آنها را با دوره جوانی خودمان قیاس کنم و ببینم که چه تفاوتی دارند و در طی سالیان چه تغییراتی در اندیشه و ذهن و جان نسل ها رخ داده است.

این عنوان حتی به نوعی مقایسه دائمی کشانده می شود که چه تحولاتی در جامعه در انتظار وقوع هست. انزوای شدید که اجازه می دهد بنشینم و بخوانم و بنویسم و همچنین علاقه بیرون زدن از منزل و شرکت در فعالیت های اجتماعی را در عین حالی که با هم تناقض دارند، با هم پیش می برم. اوایل دهه 60 از منزل بیرون نمی آمدم، ولی در همان مقطع هم دوست داشتم از منزل بیرون بروم تا ببینم چه اتفاقی می افتد. در آن وقت چون رمان می نوشتم انزوا را بر خود تحمیل می کردم. طبیعتا هنگامی که کارم به آخر می رسید، بیرون می آمدم و با دوستانم گفت و گو می کردم.

همیشه در خلوت کار خلاقانه ام شکل می گرفت و در بیرون از منزل با مردمی که کنجکاو زندگی ارزش بوده ام، نشست و برخاست داشته ام. این گرایش های تناقض آمیز در ذهنیت خودم هم هست. در عین حال که در شعر و رمان آدمی هستم که به پرواز خیال خیلی اهمیت می دهم و تا جای ممکن تا حد فانتزی های تازه پیش می روم. در مقاله هایم تلاش می کنم آدمی خردمند باشم و خیلی عقلانی با واقعیت های روزانه رو به رو شوم. هر لحظه بین عقلانیت مطلق و نوعی خیال پردازی فوق العاده در نوسان بوده ام.

در منزل به چه چیزهایی فکر می کنید؟
خرسندم که آنچه را که در نوجوانی به عنوان ادبیات و هنر گزینش کرده ام راه درستی بوده. زندگی ام وقف ادبیات و هنر شده است و از این عنوان خوشحالم.

پس زدن پرده ها

موفقیت امری ظاهری هست. اگر کسی از کاری لذت ببرد دیگر به فکر شکست و پیروزی نیست. سال های سال کار کرده ام و هیچ خبری نبوده هست. هیچ یک از منتقدان اعتنایی نمی کردند و مرا جدی نمی گرفتند. من هم پا پی قضیه نمی شدم. دنبال این بودم که شعر بنویسم ولی در عین حال می دانستم که از شعر چیزی عایدم نمی شود. چون لذت می بردم 50 سال این کار را انجام دادم. در نقاشی هزاران طرح کشیده ام که حتی یک بار هم به نمایش گذاشته نشده.

این در حالی است که هر نقاشی دوست دارد کارش دیده شود. جهت من لذت بردن از کار بااهمیت ترین پاداشی بود که نصیبم می شد. این که آدمی با منتهای ظرفیت ذهنی خودش درگیر عنوان و مشغله ای باشد و تلاش کند از بالاترین حد ذهنی خودش جهت نوشتن خرج کند، همواره این درگیری برایم اهمیت داشته و مهم بوده و از آن لذت برده ام. از نوشتن لذت می برم، همان طور که یکی از ورزش و غذا خوردن لذت می برد. بنابراین این راحت ترین و عالی ترین چیزی است که برایم وجود داشته.

نوشتن برایم هم زیباست و هم طبیعی. این روزها زیاد شعر و مشابهت های طنزآمیز را دنبال می کنم. هر روز، سه تا چهار شعر می گویم که بازتاب فضای عصر حاضر هست. یادداشت هایی جهت آیندگان می نویسم تا بدانند ما چگونه زندگی کرده ایم و آینده ملی ما چگونه بوده و در خاورمیانه و آسیا چه می گذشته. نه این که نماینده جریان خاصی باشم بلکه به عنوان صدایی از میان صداهایی دیگر جامعه ام تلاش کرده ام همه آنچه را که می بینم، بنویسم و ثبت کنم.

در کنار این آثار طنزآمیز و حکایت های کوچک، خشم و خروشی را که نسبت به بی عدالتی ها و حماقت های جهانی و جهل مرسوم در دنیا داریم، منعکس می کنم. کتاب هایی مانند «بغل کردن دنیا» یا «حبه نبات» یا «جونم واست بگه» یا کتاب «به قول معروف گفتنی» حکایت های طنزآمیزی است که به نحوی موثر و راحت نقاب از ریاکاری ای بر می دارد که مردم دوست دارند آن را درک کنند. به نظرم کار هنرمند بعد زدن پرده ها و پنهان مانده هاست.

کت مخملی قهوه ای روشن قشنگی پوشیده هست. بودی ادکلنی که هوای اتاق گفت و گوی ما را پرکرده نشان از این دارد که به آراستگی اهمیت خاصی می دهد. در آخر گفت و گوی دوستا

هفته نامه همشهری شش وهفت

واژه های کلیدی: ایران | زندگی | روزنامه | روزنامه | روزنامه نگار | اخبار فرهنگی و هنری

صدایی از میان صداهای دیگر , جواد مجابی

صدایی از میان صداهای دیگر , جواد مجابی

دانلود


دانلود فایل ها

نویسنده : blogzz